با یاد تو از دور پُر از حرفم و حالا
بند آمده از دیدن روی تو زبانم
کوتاه بکن فاصله ی لعنتی ام را
بگذار به دستان تو خود را برسانم
آنقدر که گفتم به فدایت بشوم تا...
تردید نکن ؛ درد تو افتاده به جانم
نفرین خداوند بر این ترس که نگذاشت
تا ماشه ی این اسلحه ام را بچکانم
هرچند رسیدن به تو رؤیاست ولیکن
رؤیای قشنگی ست اگر زنده بمانم
کاوه احمدزاده
ما را در سایت غزل بانو دنبال میکنید
برچسب: نفرین, نویسنده: بازدید: 11