خلأ کلّ وجودم را گرفته توی آغوشش
چونان کهنه سه تاری که غریب و بی/نوا مانده
بلاتکلیف و بی تابم ، شبیهِ تخته ای پاره
که از کشتی جدا گشته ست و بر دریا رها مانده
اگر آتش گرفتن سرنوشت شومِ پروانه ست
خوشا بر حال آن کِرمی که توی انزوا مانده
قمار عاشقی کردن اگر سرمایه می خواهد
هنوزم در وجود من پشیزی از وفا مانده
از آنجا که نفس از سینه ام بیرون نمی آید
یقین دارم دل بیچاره ام در زیر پا مانده
کاوه احمدزاده
ما را در سایت غزل بانو دنبال میکنید
برچسب: جامانده, نویسنده: بازدید: 13