
http://teleg.me/s/vJjA عاقبت دست از سرابِ عشق تو برداشتمتو نه آن بودی که عمری باخودم پنداشتم سنگ را اصلأ توان صلح با آیینه نیستبیشتر از ذات تو از تو توقع داشتم یاد آن روزی که پشت شیشه پرپر میزدیداشتی می مردی از سرما ولی نگذاشتم مثل یک کودک اگر بازی نمی دادی مرااین همه رؤیا به روی هم نمی انباشتم آه! ای شاخه گُلِ با هر نسیمی رفتنیکاشکی جای تو خاری در دلم می کاشتم کاوه احمدزاده برچسبها: عاقبت, داشتم, نگذاشتم, پنداشتم, سنگ+ نوشته شده در xa0یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۶ساعتxa022:53xa0 توسطxa0کاوه احمدز...
ادامه مطلب